تبلیغات
روستای کلات مالک - فقر و نداری بود که آرزوهای شیرینش را ربود.
 
روستای کلات مالک
فقر ومحرومیت در جنوب بیداد می کند.
ماجرا مربوط به زمان های دور ودراز نیست،همین 1سال پیش است.داشتم می رفتم خانه، رسیدم ایستگاه سوار ماشین شدم(عقب).5 نفر تو ماشین نشسته بودیم( به غیر از راننده) وهوا هم به شدت گرم بود ومسافران همه لب به اعتراض گشوده بودند،2 نفر جلویی که با هم دوست بودند هم با یکدیگر صحبت می کردند و گاهی حرف های بیهوده  هم می زدند ومن نیز به حرفای آنها گوش می دادم صدای یکی از آنها خیلی برام آشنا بود انگاری یه جایی این صدا رو شنیده بودم  اما کجا نمی دانم ! او جلو بود نمی شد چهر ه اش را از پشت تشخیص داد ،موهایش بزرگ بودند  و پشت موی زیبایی داشت. هرچه سعی کردم که چهره اش را ببینم  نشد در همین حین چهره اش را به عقب برگرداند آشنا بود ولی باز هم تردید داشتم  شخصی که من فکر می کردم این جوری(چهره ای سوخته  آثار خماری وجراحت های کوچک  هم نمایان )  نبود...از خودش پرسیدم تو خود...!! با حالتی عجیب خمار آلود جواب داد آره خودم هستم.گفتم به جا نمی آوری،منم علی همکلاسی دوران راهنمایی ات،گفت آهان حالا شناختم.بعدش هم  درباره ی خودم و بقیه بچه ها پرسید اینکه کجایید وچه کار می کنید من همه چیز را برایش توضیح دادم وحالا نوبت من بود،همکلاسی قدیمی تو در چه حالی وچه کار می کنی راستی کدوم دانشگاه درس می خونی؟چون تو دوران راهنمایی بچه مظلوم و درس خونی بود گفتم حتما یه دانشگاه خوب قبول شده. در جواب آهی کشید وگفت من خیلی وقته که درسو کنار گذاشتم...چرا ؟ گفت فقر و بی پولی  مرا به این روز انداخت.پدرش  فوت شده بود ومادرش هم تا جایی که یادمه مریض بود و 1خواهر هم داشت....گفتم تواین ده به این بزرگی کسی پیدا نشد  که هزار تومان پول بذاره تودستت که خرج قلم ودفترتو بدی؟گفت چرا بزرگای روستا بهم قول داده بودند که خرجی ام را می دهند به شرط اینکه دوباره از مدرسه فرار نکنم(چند باری فرار کرده بود)،به آنها گفتم قبول چند روزی رفتم مدرسه ولی بعد ازمدتی دیگرخبری از آن کمک ها نبود  و من  حتی توان خرید  1 جفت کفش(به گفته ی خودش دمپایی) هم نداشتم چه رسد بقیه مخارج،پول سرویس و...وقتی دیدم اوضاع این طور است درس را رها کردم ورفتم  بندر کارگری و فعلا آنجا مشغول کارم...       وقتی این حرف ها را زد از خودم خجالت  می کشیدم  ونمی دانم  که  آیا  این حقش بود و این بود آن آرزوهای بزرگی که در سر داشت بندر با او چه کرده بود  هم نمی دانم  فقط چیزی میشد فهمید  اینکه  بندر چهره ی معصومش را از اوگرفته بود و او را به یک فرد  قلدر شراب خوار وقمه به دست مبدل ساخته بود. ختم کلام  این چنین افرادی کم نیستند وخود هم خوب می دانیم.  یکی پول قلم،دفترشو نداره مثل...  و یکی  از مخارج دوا  و درمان بیماری پدرش بازمانده  ودیگری هم از خرج درمان بچه ی فلجش.  وشاید  دیگری خرج عروسی پسرش وجهیزیه دخترش را ندارد ..و بدتر شاید کسی هم از نان شب هم محروم است.
      فقر ومحرومیت در جنوب بیداد می کند. نمی دانم خبر ندارند یا اینکه خودشان را به بی خبری میزنند.                                                    
                                     
          
                            جنوب استان کرمان همچنان با فقر و محرومیت دست به گریبان است!
  به گزارش سایت خبری-تحلیلی هلیل،جنوب استان کرمان با بیش از 1 میلیون جمعیت وبا وجود همه تلاشهای دولت و نظام جمهوری اسلامی، شاهد فقر و محرومیت در این منطقه زرخیز و بااستعداد هستیم.http://www.halil.ir







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 تیر 1392 01:01
آه دردناکه خیلی هم دردناکه اما ماها تاجایی که در توانمونه قدم در این راه میزاریم به امبد ظهور اقامون مهدی که همه ی مشکلات حل میشه دیگه هیچ فقیری رو زمین باقی نمیمونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : علی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

-_ !News _-